در عجب میمانم از سریان حضور تو در روح مچاله شده خودم.
باور نمی کردم اگر جای تو بودم و کسی به من می گفت بعد از ۱۰ سال که من را ندیده است هر روز و هرشب در خواب و در بیدار او تو حضور داری ! باور نمی کنم که بعد از ۱۰ سال هر روز و هر شب در بیدار و در خواب خودم تو حضور داری ! تعداد شب هایی که خواب تو را می بینم روز به روز بیشتر می شود. تعداد دفعاتی که در روز به یادم تو می افتم هر روز بیشتر می شود. این آیا تو هستی که به عمق جان من می روی ؟!
این آیا چه پیغامی است برای من و یا چه نشانه ای است برای روح سرگشته من که هر روز و هر شب تو در آن حضور داری ؟ این آیا تو هستی واقعا یا تو آیا قسمتی از وجود من هستی که در شمایل او بر من ظاهر می شود ؟
این آیا چه حالی است که بر من می رود ؟ مسلم است که این خطوط را اکنون دیگر برای تو نمی نویسم که برای کنکاش درون خودم می نویسم. نه تو اینجا هستی که این حرف ها را بخوانی و نه من دیگر آن ادم سابق هستم که بخواهم مستقیم با تو حرف بزنم. ولی دوست دارم با خودم و با درون خودم حرف بزنم و از خودم سوال کنیم این آیا چه حالی است که بر من می رود هر صبح و هر شب.
امروز صبح خیلی زود با صدای رایان از خواب بیدار شدم. زمان بیدار شدنم نبود برای همین خوابی که می دیدم تا همین اکنون در خاطرم هست. در خانه اصفهان نشسته بودم و چشم به راه تو بودم که از انتهای کوچه به خانه ما بیایی. چشم به راه بودنم را دقیق به خاطر دارم. گویی همه شب من چشم به راه تو بودم و چون صبح زود از خواب بیدار شدم انتظار شب تا صبح خودم را خوب به خاطر می آورم.
آیا من شب های دیگر هم منتظر تو هستم و یادم نیست ؟ آیا من هر شب تا صبح چشم به راه تو هستم از انتهای کوچه که به خانه ما بیایی ؟ بعید نیست. وقتی در طول روز و هر روز چند بار به تو فکر می کنم اصلا بعید نیست که هر شب هم تا صبح به تو فکر کنم.
حدود یک ماه پیش بود که یک روز صبح در خانه شماره ۱۱ روی تخت خودم دراز کشیده بودم و مثلا تلاش می کردم تا جسم و روح خودم را آرام کنم. من دیگر در خانه ۱۱ ام زندگی نمی کنم به خانه دیگری منتقل شده ام ولی همچنان خانه ۱۱ را نگه داشته ام و مکان آرامش و گاهی دفتر کار من شده است آنجا.
روزهایی که صبح آنجا می روم تا کارکنم معمولا نیم ساعتی روی تخت دارز می کشم تا کمی خودم را آرام کنم تا با آرامش بیشتری و با استرس کمتری کار کنم.
یکی از همین روزها بود که روی تخت دراز کشیده بودم و در حال آرام کردن خودم بودم که روح خودم را دیدم. روح من بود یا خود خود من بود نمی دانم ولی حالت درونی خودم را به وضوع دیدم.
حتما فیلم دیوار را دیدهای و آنجا را یادت هست که هنرپیشه اصلی فیلم درون خودش را می بیند که لخت و مچاله در گوشه دیوار کج کرده است و سرش را با دستهایش و توی بدنش پنهان کرده است تا آنها که با چکش دارند او را له و لورده می کنند کمتر به او آسیب برسانند.
چشم های وحشت زده، ترسیده، خسته و قرمز شده
بدن مچاله شده، توی خودش پیچیده شده، نحیف و لرزان
نگاهی که نیمه باز باترس به بالا دوخته شده است با پلکهای قرمز و لرزان
گویی تو را التماس می کند که بس است دیگر
اینگونه زندگی کردن را تمام کن بس است دیگر
مسلم است که از تو می خواهد برایش کاری بکنی اما آخر چه کاری ؟
من اینچنین روح خودم را دیدم و من نمی دانم که چه کار آیا می توانم برای او انجام دهم و من آیا چه کار باید برای او انجام دهم ؟
فراموش کردن کامل تو، جستجو کردن بیشتر تو، دیگر کار نکردن و فقط استراحت کردن و فکر کردن و خواندن و نوشتن یا آنقدر کار کردن که دیگر فکر فرصت پیدا نکند برای پرسه زدنهای دایمی خودش
من آیا چه کار می توانم بکنم برای این روح بی چاره خودم ؟!
می دانم که روزی همه این بازی ها تمام می شود. کار و شرکت، زن و بچه، پدر و مادر، دوستانی که ندارم
روزی همه این بازی ها تمام می شود. روزی که در همین نزدیکی هاست
در آن روز فقط من هستم و این روح بی چاره من که باید برای او فکری بکنم
و من آیا چه کار می توانم بکنم برای این روح سرگردان خودم...
برچسب:
نویسنده: بردیا محبی