در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «آرزو» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
آرزو
عزیزم، عزیزترینم !
کجایی که ببینی من هیچ شب و هیچ روزی را بدون فکر کردن به تو سپری نمی کنم !
باور نمی کنم ! مگر می شود ؟ من ۱۰ سال تو را ندیده باشم و باز هر روز و هر شب به تو فکر کنم ؟!
دلخوشی بزرگی است برای من فکر کردن به تو !
روی تخت دراز کشیده بودم و همه تلاش من این بود که تصویر روشنی از تو در فکر خودم مجسم کنم ! طعم بسیار خوبی دارد دیدن تصویر صورت بی نظیر تو . چشم های خودم را می بندم و همه توان خودم را به کار می گیرم تا تصویر روشن تری از تو در فکر من مجسم شود.
هرگز این تصویر خاص از ذهن من پاک نشده است !
می دانی عزیزم، ما ۳ سال با هم زندگی کردیم و میلیاردها تصویر قاعدتا باید از صورت تو در فکر من باشد.
ولی بعد از گذشت ۱۰ سال فقط برخی از تصاویر مانده اند. یکی از آن تصویر ها مربوط به زمانی است که من از دبی برگشته بودم.
شب هنگام بود که فرودگاه دبی رفتم و مثل همیشه شکلات سوئیسی خریدم و چیزهای دیگری که تو دوست داشتی.
کفشی که قبلا برایت خریده بودم را هم این بار تعویض کرده بودم و اون شماره ای که تو خواسته بودی را همراه داشتم.
و یک پیراهن قرمز خیلی خوش رنگ آستین کوتاه با یک شلوراک خیلی کوتاه قرمز.
ساعت حدود ۱۲ شب بود که به خانه خیابان اندرزگو آمدم و تو مثل همیشه غذای خیلی مختصر و خوشمزه ای درست کرده بودی و میوه هایی که بسیار با سلیقه توی یخچال چیده شده بودند.
لباس های نوع که برایت خریده بودم را پوشیدی. میوه های تازه برای من آوردی.
آن شب اولین باری بود که یک آهنگ آز محسن نامجو تازه کشف کرده بودی و برای من هم پخش کردی و چقدر من دوست داشتم این آهنگ بی نظیر را : زلف بر باد مده ، تا مدهی بر بادم ....
نور اتاق ما زرد رنگ بود و آینه بزرگی که روبروی تخت ما قرار داشت.
دکمه های بالایی پیراهن قرمزت را باز گذاشته بودی.
ای کاش من آن شب می دانستم که خوشبخت ترین مرد جهان هستم. کاش من آن شب می دانستم که ثروتمند ترین مرد جهان هستم.
۱۰ سال از آن شب گذشته است و من چقدر کار کرده ام و اگر ۱۰ سال دیگر هم کار کنم و تلاش کنم هرگز نمی توانم آن لحظه ۲۰ سال قبل را در زندگی تکرار کنم.
ای کاش من آن شب می فهمیدم که من همینجوری ثرتمندترین مرد جهان هستم و هیچ نیازی نیست که ۲۰ سال کار کنم.
نور زرد رنگ اتاق ما و آینه بزرگ روبروی تخت ما و پیراهن قرمز تو و دکمه بالایی که بسته نشده است.
برچسب:
نویسنده: بردیا محبی