در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «ملاقات با روح االله» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
تازیانه بر زدی اسبم بگشت گنبدی کرد و ز گردون برگذشت
واقعا چه چیزی می توانست سری سقطی را از مغازه و کار و کسبش رها کند ؟؟!
سری سقطی که به خاطر مغازه و کار و کسبش یک الحمدالله گفت و بعد به خاطر این الحمد الله سی سال اسغفار کرد ! واقعا اگر یک ساعت قبل به سری سقطی می گفتی همه کار و کسب و مغازه خودت را رها کن شاید کار به دعوا و نزاع میکشید و واقعا چه کسی می توانست تصور کند که سری سقطی برود وسط بازار بغداد بیاستد و بگوید مردم حلال کردم مغازهام و همه اجناس مغازه را بر شما حلال کردم و مردم بیایند و هر چه دارد ببرند.
معروف کرخی دعایی کرد برای او که : خداوند به تو فقر عنایت کند
این دعا بود و نظر و کرشمه عنایت آن ولی بود که تعلق اکبر سری سقطی را ساقط کرد. یک ساعت قبل اگر به سری می گفتی مغازه و اجناس و کسب و کار خودت را رها کن با تو به نزاع بر می خواست و برای هیچ کس قابل تصور نبود که او کسب و کارش را رها کند و یک ساعت بعد سری سقطی وسط بازار بغداد ایستاده است و میگوید ای مردم بر شما حلال کردم هر چه دارم مغازه ام، اجناسم و هر چه دارم بر شما حلال و مردم ریختند و هر چه داشت بردند و دعای معروف در حق او اجابت شد.
رفتم وسط شرکت ایستادم و گفتم نه هیچ سهمی میخواهم و نه هیچ حقوقی میخواهم و نه هیچ انتظار دیگری از شرکایم دارم صددرصد سهام من مال شما و من دیگر نمی خواهم و فقط میخواهم بروم تنها باشم و دیگر چیزی از شرکت و کسب و کار شرکت نشنوم.
شرکت من که ۱۵ سال قبل تاسیس کرده بودم و تا آن زمان قطعا و یقینا تعلق اکبر من بود و مهمترین چیز زندگی من بود و به کارمندان شرکت گفته بودم این شرکت مانند فرزند من است که ۱۵ سال زحمت کشیده ام تا به اینجا رسیده است و این شرکت همه چیز من و همه وجود من است.
به واقع آن شرکت همه وجود من بود و همه تعلق من بود و چنان با آن اتحاد وجودی داشتم که هیچ کس نمی توانست آن را از من بگیرد. یکی دو ماه قبل از این اتفاق قرار بود بخشی از سهام شرکت را به مبلغ پانزده میلیارد بفروشم و به این خاطر با جاهای مذاکره کرده بودم و به واقع چه شد که یک دفعه چنان دنیا برایم سرد شد که رفتم وسط شرکت ایستادم و گفتم نه یک ریال سهام می خواهم و نه یک ریال حقوق می خواهم و همه سهم من مال شما و من رفتم و از شرکت بیرون آمدم و رفتم نشستم در خلوت خانه پای درس استاد.
تماشای تصویر خودم در خانه برای خودم حتی خنده دار می نمود !!
روزی که شرکت را رها کردم ماهیانه صد میلیون تومان درآمد داشتم. بیش از هزار مشتری و کارمندانی که سالها زحمت کشیده بودم جذبشان کنم و آموزش ببینند و برای نگهداری و انگیزه دادن به ایشان چقدر زحمت کشیده بودم و چقدر خون جگر خورده بودم. همه را رها کردم و در ماندم در دفتر دومی که تنهایی در اختیار داشتم و روی صفحه کامپیوتر من تصور یک آخوند هست که شرح منازل السائرین از خواجه عبد الله انصاری را می گوید.
نگاه کردن به این تصویر از خودم حتی خودم را به خنده می انداخت. من که به تصور مانیتور که یک آخوند را نشان می دهد نگاه می کنم و اصلا برایم مهم نیست آن کارمندان و آن مشتری ها و آن درآمد صد میلیونی من چه می شود. شبیه تصویر سری سقطی نیست در میان بازار بغداد ؟؟!
آن زمان قطعا نمی دانستم که چه اتفاقی برایم افتاده است.
چند سال وقت لازم بود تا تغییرات خودم را بتوانم بفهمم و بتوانم برای خودم تجزیه و تحلیل کنم که چه شده است و واقعا برای من چه اتفاقی افتاده است و چند سال زمان نیاز بود تا کتاب استاد به دستم برسد و در کتاب استاد بخوانم که :
هر کسی یک ریشه اصلی دارد و صدها ریشه فرعی که این ریشهها در زمین دنیا فرو رفته و نفس را یک اتصال شدید به دنیا داده است. مقام، پول، شغل، شخصیت اجتماعی، فرزند، ماشین و ...
گویی طنابها یا زنجیرهایی از قلب ما درآمده و به هر کدام از اینها وصل شده است. اگر یکی از اینها از دست ما برود تکهای از قلب ما را هم کنده و با خودش می برد و مخصوصا اگر این زنجیر تعلق ضخیم و قوی باشد مثل این است که همه قلب را کنده و با خودش می برد و برای همین است که اگر مادری فرزندش را از دست بدهد دیگر داشتن یا نداشتن هر چیزی برایش مهم نیست. دیگر قلبی ندارد که برایش مهم باشد. برای بعضیها مقامشان آنقدر بهتر است اگر آن را از ایشان بگیرند دیگر بود و نبود چیزهای دیگر برایشان مهم نیست.
پس هر کسی یک ریشه اصلی دارد و صدها ریشه فرعی که اگر آن ریشه اصلی قطع شود بقیه ریشه ها هم قطع می شوند. تعلق اکبر آن تعلقی است که انسان برای بدست آوردن یا حفظ آن حاضر است همه تعلقات و داشته های دنیایی خود را فدای او سازد. تعلق اکبر تعلق به چیزی است که چنان با انسان وحدت پیدا کرده است که همه وجود انسان را اشغال کرده و اگر از زندگی انسان برود همه انسان را هم با خود برده و انسان به کلی از خودش تهی می شود. تعلق اکبر بزرگترین و تنها بهانه انسان است برای زندگی دنیا.
این تصرف در واقع یک عنایت است از سوی یک ولی که در اثر آن بنای وجود دنیایی و نفس حیوانی انسان تکان شدیدی خورده و زلزلهای در آن ایجاد می شود و شاه ریشه نفس قطع می گردد. یعنی هر کس یک ریشه اصلی دارد و صدها ریشه فرعی ...
بهرحال در زمان تصرف در اثر یک توجه ولی، چنان زلزلهای در قلب می افتد که همان شاه ریشه از دنیا قطع می شود، اما قلب سر جای خودش محفوظ است و یکباره انسان می بیند که همان چیزی که بیشترین علاقه و وابستگی را بدان داشت دیگر برایش هیچ ارزشی ندارد.
... خداوند فقر به تو عطا فرماید...
در اثر این دعا ناگاه همه آن مغازه و اجناس مغازه و کار و کسبش بر او سرد شد و در میان بازار ایستاد و با صدای بلند ندا کرد که : ای مردم ! همه این مغازه و اجناس آن را بر شما حلال کردم. مردم هم ریختند و همه سرمایهاش را بردند.
به راستی اگر یک ساعت قبل به سری می گفتند بیا و مغازه و اجناس مغازه ات را رها کن و بگذار هرکه هرچه می خواهد ببرد و تو خود برو و در گوشه ای منزوی شو و به عبادت خدا بپرداز چه می گفت ؟ و اگر گوینده اصرار می کرد آیا سری با او از در مخاصمه بر نمی آمد و حتی کار را به زد و خورد نمی کشاند ؟!
آری مسلما چنین بود ولی در اثر دعای معروف چنان راحت همه را رها کرد که نمی شود تصور کرد. به راستی چه اتفاقی در درون این شخص افتاد ؟
آری هرچند معروف یک دعای لفظی در حق سری کرد اما در باطن توجهی کرد در نفس سری و همان زنجیر قطور را که از قلب او به مغازه او بسته شده بود پاره کرد و این بود که سری بدون هیچ ناراحتی دست از مغازه برداشت.
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
برچسب:
نویسنده: بردیا محبی