خرید بک لینک

دلم براى خودم تنگ شده است.

شيرجه زدن در عمق خودم و نگاه كردن به انرژى هايى كه در من جريان دارد و نگاه كردن به فكر هاى بى شمارى كه درون سر من جريان دارند و احساس كردن احساسات كم نورى كه در بدن من جريان دارد و ساعت ها غرق شدن در خودم و گم كردن زمان و مكان و اينجا و حالا به گونه اى كه وقتى چشم باز مى كنم ندانم من كجا هستم و ی است و من اينجا آيا چه كار مى كنم.

بيدار شدن در حالت گیجی كه ندانم من كجا هستم و یست و من كیست و براى چه اينجا هستم را یدوست دارم. در چنين ايهامى از يك خواب بيست و چند ساعتی بيدار شوم و پشت كامپيوتر بنشينم و اين سطرها را بنويسم و ندانم براى كه و براى چه مى نويسم.

همينجورى شروع كنم به نوشتن از چيزهايى و از جاهايى و بعد يك دفعه تو در وسط نوشته هاى من ظاهر شوى و من دوباره غافلگير شوم و يك دفعه خودم را ببينم كه دارد از تو مى نويسد و آن صداى لرزان درون خودم را كشف كنم كه او مى گويد و من مى نويسد و بعد يك موجود ملتمس و مستعصل درون خودم پيدا شود كه او مى گويد و من مى نويسد و بعد متوجه شوم كه من دارم از درون گريه مى كنم بى هیچ صدا یی و آن التماس و استعصال درون خودم را كشف كنم كه چه غمگين مى نويسد و چه بغض دارد در صدايش و اين من غمگین هميشه در درون من هست و فقط وقتى خودش را نشان مى دهد كه زمان و مكان در زندگى من گم شده است و او فقط وقتى هست كه من در هاله اى از ابهام گم شده ام و او فقط وقتى هست كه من نيستم و آنگاه تو هستى به همان جوانى و شادابى كه از اول بودى.

من از چه مى خواهم امروز بنويسم !؟

از خودم كه دلم براى او تنگ شده است و از اين زندگى بى پايان و اين همه اتفاقات و افراد عجيب و غريب كه در زندگى من ظاهر مى شوند ؟

من امروز از چه مى خواهم بنويسم ؟ از خودم او را گم كرده ام ، از تو كه خودت را گم كرده اى و از اين جهانى كه در آن هستيم تا پيدا كنيم خودمان را .

تو چطور توانستى ؟!

من فقط شش ماه تا يك سال بى رحم بودم.

تو چطور توانستى اين همه سال بى رحم باشى ؟!

تو چطور توانستى اين همه سال از من هيچ خبر نگيرى ؟ من فقط يك سال از تو فرار كردم و بعد از آن هر سال به تو بازگشتم و عاجزانه التماس كردم.

عزیز من، من بايد مى رفتم و در درون خودم غرق مى شدم تا بدانم يك موجود ملتمس ، مستعصل و نالان درون من است كه او همواره تو را جستجو مى كند. من بايد مى رفتم، من هرگز برای ماندن نیامده بودم. من بايد مى رفتم و تو بايد مى رفتى و من بايد شب ها توى تخت مچاله مى شدم و تو بايد شب ها توى تخت مچاله مى شدى و من بايد مى رفتم تا بدانم مثل تو انگشت شمار آدم هست توى اين دنيا و تو بايد مى رفتى تا بدانى مثل من آدم زياد هست در اين دنيا و من بايد مى رفتم و تو بايد مى رفتى.

مى دانى عزيزم ، اكنون ما هر دو پير شده ايم و ديگر اگر هم بخواهيم نمى توانيم از همديگر آن كينه و نفرت هميشگى را داشته باشيم .

مدل زندگى ما اينگونه طراحى شده بود، بازى را اينجورى چيده بودند و ما قرار بود در درون اين بازى چيزهايى ياد بگيريم و من نمى دانم آيا درس هاى خود را در اين زندگى پاس كرديم يا نه ؟

هر چه بود براى آموزش ما ترتيب داده شده بود ، هر چه هست براى آموزش ما ترتيب داده شده است بيا تا چشم هاى خود را كاملا باز كنيم تا شايد ببينيم آنچه را در جلوى چشم هاى ما نمايش مى دهند تا بدانيم براى چه اينجا آمده ايم و چه كارى قرار است تا انجام دهيم ؟

برچسب: تنگی, نویسنده: بردیا محبی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:34

صفحه بندی