اصلا من با اینکه تو چرا این کار را می کنی و آن کار را نمی کنی کاری ندارم.
کاری که تو می کنی کاملا مربوط به خود تو است و به من هیچ ربطی ندارد. قضاوت هم نمی کنم که چرا این کار را کردی یا آن کار را نکردی. شاید اصلا کاری که تو می کنی صحیح است و احتمال این هم خیلی زیاد است.
من با خودم کار دارم. این که من چرا اینکار را می کنم و اینکه این چه چیزی است که در عمق وجود من رخنه می کند برای من مهم است. نمی دانم این چیست ؟ ربطی هم به تو ندارد هر چه هست مربوط به خود من است.
واقعا این چه حسی است ؟ یک نوع تلخی است ؟ درد است ؟ عشق است ؟ نفرت است ؟
این چیست ؟دلتنگی است ؟ اصرار است ؟ التماس است یا خود آزاری است من نمی دانم ؟!
هر چه هست هر روز و هر هفته و هر ماه بیشتر در عمق جان من فرو می رود.
بگذار برود، از آن فرار نمی کنم. نمی توانم از آن فرار کنم، نمی خواهم رویم را برگردانم و به آن نگاه نکنم.
اگر فرار و فراموشی شدنی بود قاعدتا باید در ۱۰ سال گذشته می توانستم فراموش کنم یا فرار کنم.
اکنون اما می خواهم اجازه دهم هر چه هست هر چه بیشتر و بیشتر در عمق جان من فرو رود. من باید با این درد ملاقات کنم. من باید اینگونه تحقیر شوم و اینگونه نادیده گرفته شوم تا این درد هر چه هست بیشتر در عمق جان من فرو رود تا من بتوانم به وضوح ببینم این چیست که در من هست یا این چیست که از من گرفته شده است و این کدام خاصیت در من است که تا این حد ملتمسانه و عاجزانه خواستگار تو است ؟!
چند ماه روز شماری تا روز ۲۱ ام بیاید. یک روز ثانیه شماری تا ساعت دقیقا ۲۴:۰۰ شود و اولین ثانیه بامداد روز ۲۱ ام از راه برسد تا من یک پیغام تبریک تولد برای تو ارسال کنم و تو آن را نادیده بگیری و اسم من را خط بزنی تا دیگر هرگز نزدیک به تو نباشم.
مسلم است که رفتار تو و اقدام تو ربطی به من ندارد و این قسمتی است که کاملا مربوط به تو است و قضاوت هم نمی کنم که درست است یا غلط. واقعیت این است که احتمال اینکه اقدام تو درست باشد بیشتر است از این که اقدام من درست باشد.
این کاملا غیر طبیعی است که من بعد از ۱۰ سال تمام شدن یک رابطه برای تو یک پیغام تبریک ارسال کنم پس اقدام تو بیشتر منطقی و طبیعی به نظر می رسد.
ولی من اصلا کاری به کاری که تو می کنی ندارم. آن سهم تو است و به خود تو مربوط می شود.
من به خودم کار دارم و در جستجوی دلیل کارهای خودم هستم. من باید بدانم این چه احساسی است که من را وادار به چنین کاری می کند.
من باید بدانم آن کدام وجه تاریک یا روشن در درون من است که اجازه نمی دهد من تو را فراموش کنم. که من را وادار می کند روز تولد تو را به خاطر بسپارم.
واقعا این چیست ؟؟ هر چه هست بگذار بیشتر و بیشتر در عمق جان من فرو رود.
اگر تحقیر است اجازه بده عمیق ترین تحقیر درون من باشد. اگر ترس است اجازه بده بزرگترین ترس زندگی من باشد. اگر حقارت و بی ارزشی درون من است بگذار عمیق در درون من فرو رود تا این احساس حقارت و بی ارزشی به وضوح دیده شود. اگر غرور و خود بزرگ بینی من است هر چه می توانی بیشتر و بیشتر من را تحقیر کن تا بیشتر و بیشتر شخصیت دروغین من ذوب شود و فرو بریزد.
فقط دلم می خواهد یک نکته را به تو بگویم.
اگر روزی خیلی اتفاقی و صرفا از روی کنجکاوی اینجا آمدی و این خطوط را خواندی این را بدان که احمق ترین آدم این کره خاکی هستی اگر فکر کنی این احساس من یا این رفتار من کوچکترین ارتباطی با رابطه جنسی یا حتی رابطه عاطفی دارد.
نه من آن آدم هستم و نه دیگر سن من اجازه می دهد که به این چیزها فکر کنم به خصوص در مورد تو که نمی دانم چه اسمی روی تو بگذارم که گویی در همه رگ و پوست من و عمق جان من فرو رفته ای و هر چه زمان می گذرد گداخته تر می کنی عمق روان من را.
برچسب:
نویسنده: بردیا محبی