
اگر فقط یک روز در زندگی من هست که در آن روز تو نیستی ! تو بیا و آن یک روز را از زندگی من خط بزن. نمی خواهم آن روز را زندگی کنم. چهار سال گذشته است از آن روزی که این حرف را به تو گفتم. در آن روز خودم هم باور نداشتم این حرف خودم را. روی یک سکوی سنگی در خیابان کامرون نشسته بودم و با گوشی تلفن با تو چت می کردم. در آن در تهران کسی نمی توانست با تلفن همراه چت کند و من برای خودم موقعیت ویژه ای قایل بودم و برای همین هم آن موقعیت دقیق به یاد من مانده است. روی یک سکوی سنگی در خیابان کامرون پلاک تو در وینچستر دور افتاده در غرب ویرجینیا نشسته بودم و با برنامه جی میل که روی گوشی من نصب شده بود با ت...
ادامه مطلب
۸۳ ساله شوی ، تندرست و با آگاهی عمیش مثل همیشه. من که هرگز آگاه نبودم و آگاه نیستم ولی این تو بودی و این تو هستی که همه چیز را می دانستی بی هیچ کوشش. وای بر من اگر تو در زندگی من نبودی ! حیات من تباه بود بدون حضور پر مهر تو در مسیر من و من هنوز بیچاره ای در به در دنبال عشق بودم اگر تو در زندگی من حاضر نبودی ! دیگر هیچ نیازی ندارم. تو همه آنچه نیاز بود برای من فراهم کردی. در سن ۴۳ سالگی احساس عمیقی دارم که دیگر هیچ نیازی به زندگی ندارم. هر چه قرار بوده است در زندگی من اتفاق بیافتد قبلا اتفاق افتاده است. برای رفتن آماده هستم. کاملا آماده. ۳۱ ساله بودم شاید که تو در زندگی من ظاهر شدی و عطر ح...
ادامه مطلب